من از آن آدمها نیستم که بخواهم  صغری کبری بچینم و وقت کسی را بگیرم.

مردم می پرسند چگونه زنت گربه شد!  من جواب می دهم : در اثر بی توجهی.

مردم می پرسند کی اینطور شد!

  جواب می دهم: خیلی تدریجی.

 جوری که خیلی دیر فهمیدم. یک روزکه از سر کار برگشتم دیدم زنم بالای دیوار است و  طوری نگاهم می کند که  حوصله توصیفش را ندارم. و بعد رفت.

گاهی فکر می کنم  از خیلی پیش تر می دانستم که دارد گربه می شود و لی کاری نکردم اما بعد فکر می کنم اگر کسی بخواهد گربه بشود چکار می شود کرد.

در کوچه ما گربه درشت سیاهی بود که صدای نکره ای داشت و گاهی می دیدم زنم از پشت پنجره نگاهش می کند.

حالا هم بعضی شبها صدایشان را می شنوم. صدای دو تا گربه را.

صدای میوی یکیشان سر زنش آمیز است.

 برایشان غذا می گذارم و صبح دیگر غذا آنجا نیست .

 بعضی وقتها هم صدای دعوایشان می آید.

امید وارم آن گربه سیاه بگذارد زنم غذا بخورد.